بای

سلام

این وبلاگ دیگه بروز نمیشه!

ازش خته و زده شدم.

میخوام برم سر یه موضوع دیگه.

هر کی آدرس جدیدمو میخواد بگه!!!

اگه خوبی و بدی دیدید حلال کنید.

 

دلخوشي

سلام


خستم...........خيلي بيشتر ار خسته ،خستم.
از زندگيم؛از درسم،از اطرافم،از خودم،از همه چي.
 رو به غروبه زندگيم.....دلخوشي ايي اصلا اصلا ندارم.
هر كي منو ميبينه ميگه چرا اينجوري شدي.؟!
اصلا حوصله و اعصاب ندارم! تو اين هفته آمار اخراج از كلاسم چند برابر شده!!!
هر روز يه دردسر دارم ،بهترين روز اين چند هفتم شنبه بود.
كه رفتيم استاديون،بازي مس؛برگشتني با چند نفر اومديم كه به خدا جوك بودن.
يه ساعت انقدر خنديدم كه الانم دلم درد ميكنه،..يه لحظه ديروز نزديك بود خفه شم از خنده....نزديك بود دل و رودم بياد تو حلقم...
تنها دلخوشيم كامپيوتر و گوشيم بود كه طبق بخشنامه جديد ،تو مدرسه ازم گرفتن و ضبط شد.(البته بعدا ميدن)

خواهران غریب

................................................................


ديروز تو اتوبوس يه پسره بود خيلي شيش ميزد،كيف دستش بود(عينكي)
ريش و سيبيل ضايع.....بهش گفتم درس ميخوني گفت نه پشت كنكوريم.
گفتم رشتت چيه گفت انساني.
من:همونه
اون:چي
من:هيچ چي.
از اون آدماي بي جنبه و جوگير بود كه دوسال رفت انساني مخش تعطيل شده.
بهش گفتم چرا دانشگاه نرفتي گفت قبول نشدم .
گفتم چرا مگه درست بد بود؟
گفت معدل ديپلومم **/19 گفتم چرا قبول نشدي؟
گفت قبول شدم تهران نبود نرفتم.
تو دلم گفتم خاك تو سرت مگه دانشگاه تهران با بقيه چه فرقي داره!!!!
هيچ چي آخرم بعد از كلي چرت و پرت گفتن رفت.
البته به بچه هاي رشته انساني بي ادبي نكردما فقط منظورم اون شخص بود!!!!


........................................................................................
برنامه هفتگي درسيم توادامه مطلبه خوشحال ميشم بخونيد!


ادامه نوشته

تمام دروغ های مادرم / واقعی

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت. قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت: "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت. بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود. درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: "پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت. درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: "فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم." و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت. این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید. این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید. مادر دوستت دارم.

ورزشگاه آزادي

سلام

من اين متنو تو سايت هوادارا ديدم خيلي خوشم اومد شما هم بخونيد:

.................................................................


سلام بر همه ی دوستان

من یکی قدیمی های سایت استقلالی هستم و چون میبینم این سایت سایت سوم هست تو ایران از نظر مشاهده و بازدید خاستم یک خاهش از تمام برادران و خاهرای گل استقلالی بگنم.

اولا تساوی تو اصفهان جلوی سپاهان با این تماشاگرا کار هر تیمی نیستش و بهتون تبریک میگم

اما اصل گفته ی من واسه 10اسفند هستش و حتما همتون میدونین بازی استقلال و اسد قطر است

اول با یک گله مندی از همه ی تهرانی های عزیز و پر ادعا شروع میکنم.

من خودم بچه مشهدم و خدا شاهده که 90%بازی های استقلال در ازادی رو 1000 کیلومتر میرم تا ببینم.وقتی 2000نفرهوادار هست تو ورزشگاه قسم میخورم من قسم میخورم شاید 300 نفر تهرانی باشن که همونا هم خونه هاشون اطراف ورزشگاه هست میخام بدونم تهرانی های عزیز چرا؟؟؟؟؟؟؟واقعا چرا مشکل مالی هست ؟فقط 4 هزار تومان پول بلیط هست فکر نکنم پس مشکل مالی باشه.پس چرا ورزشگاه نمیرین؟

این همه کاره بیهوده انجام میدیم در طول روز فقط هفته ای یک بار بخایم یک ساعتو نیم بریم تیم محبوبمونو تشویق کنیم سخته؟حرفامو خلاصه میکنم ما بچه شهرستانی ها دردو دلمون اینه  که چرا نباید 60 70 هزارنفر حداقل برن استقلالو تشویق کنن؟بقران وقتی ما تئ تلویزیون میبینیم ازادی طبقه اولش فقط پر شده بخدا انقدر خوشحال میشیم که انگار استقلال برده بازیرو.

خلاصه کنم حرفمو واسه 10 اسفند خاهش میکنم ازادی رو پر کنین این سایت شاید 4 5 هزار نفر بیشتر عضو نداشته باشه اما همین تعداد اگه از دوستان استقلالیه خودشون بخان برن ازادی حالا چه دوست چه اشنا هرکیرو میشناسن بخدا 200 هزارنفرم بیشتر میشه .

خاهش میکنم ازادی رو پر کنین تا بازیکنای با غیرتی چون مجیدی . صادقی . جباری . و..... با دیدن شماها روحیه بگیرن

این بلاگ فقط واسه بازی استقلال اسد نبود واسه همه ی بازی ها  که شروعش از این بازی هست انشالله با برد استقلال همراه بشه.

تا بریم واسه قهرمانی در اسیا و سومین ستاره.

ما خودمون دوتا اتوبوس از مشهد داریم میریم به امید خدا بچه ها بیاین ازادی واسه برد تیمتون.

ساعت 5.30 روز سه شنبه وعده ی ما استادیوم ازادی (که 100هزار نفر هوادار توشه با حمت شما )

با تشکر و به امید پیروزی برای همه ی شما 

خاک پای همه ی هوادارای استقلال

یا علی

.......................................................

شما هم ميايد ديگه؟

من كه با خودم 20 نفر ميبرم.(به زور)

تا حالا تو اين جند سال همه بازي ها آسيايي و رفتم.

حداقل از عربا سر باشم كره پيش كش.